میسوزم...
نمیگویم دلم برای خودم میسوزد....
میگویم
خودم برای دلم میسوزم !
من و آسمون و جاده...
نمیگویم دلم برای خودم میسوزد....
میگویم
خودم برای دلم میسوزم !
چشمهایت چقدر زیبا بود
چشمهایت شبیه دریا بود
خلوتی بود پشت مژگانت
خلوتی که همیشه غوغا بود


به تو می اندیشم...
به تو و آن شب سرد
که تمام تنم از شعله عشق سوزان بود
به تو می اندیشم
به تو چشمانت
که چو آهو به دو چشم مستم
می خرامید آرام...
من تو را می خواهم
می پرستم تو و چشمانت را
که عمیق است و پر از حس قشنگی که به من می گوید:
تا ابد با من و دل خواهد بود
و مرا خواهد دید
و مرا خواهد خواند...
باورم کن ای ماه...!
تو به شبهای سیاه و سردم
ماهتابی و به من میتابی...
اما اینبار دلتنگی ام تلخ نیست...
اینبار دلتنگی ام از جنس حریر است
زیبا و نرم...!
میدانم که دوباره تورا خواهم دید
خواهم شنید
و احساست خوا هم کرد
دلم تنگ است اما...
اما به این دلتنگی شیرین لبخند خواهم زد
و قدم میزنم به سوی دوباره دیدنت
تو دست دلم را گرفتی
خوب حس میکنم گرمی دلت را...
ای آسمانی...!
اینبار با هم جاده های آسمان را قدم خواهیم زد...
قول میدهم....
دلم تنگ است نازنین آسمونی من!
دلم بسیار تنگ است
دلم از تنهایی خودم گرفته ...
شبی که به آسمان نگاه کرده و تورا دیدم میان ستاره های مشتاق که به من لبخند میزدی با دلم گفتم:
" تمام شد دلتنگیهای بی کسیم "
پس چرا هنوز دلتنگم؟
امشب هوس کردم آسمان را ببارم...
خدایا! من که تورا دارم ... پس چرا هنوز احساس تنهایی میکنم!!؟
تو که از آسمان چشمانی را هدیه قلبم کردی که دلتنگیهایم را بگیرد و به آسمانم ببرد...
پس چرا هنوز سنگینم؟؟
آه ! چه میگویی...؟
اشاره به گناهان سنگینم مکن...!
از تو با تو ساده گفتم، گفتم عاشق چشاتم
عاشق شعرو غزلهات، عاشق لحن صداتم
با صداي مهربونت، تا غزل ميگي ميميرم
آخ چه حس دلنشيني، عاشق حال و هواتم
گفتي عاشقات زيادن، همشون واست هلاكن
از همه عاشقترم من ، تنها يار با وفاتم
دسامو بگير تو دستات، بزار عاشقت بمونم
عاشق گرمي دستات، حس داغ نفساتم
تا تو باشي، مي و باده، ديگه بازاري نداره
بيا و بشين كنارم، مست مست بوسه هاتم
خودت اينو خوب ميدوني، كه شدي زندگي من
اي دليل بودن من ، بخدا خودم فداتم !
تازه از تو آسمونا، تورو پيدا كردمت من
با تو تا آخر دنيا، هر كجا باشي باهاتم
رهاا

زمانه وصل تورا صد سبب مهیا ساخت
ولی چه سود اقبالم اکتفا نکرد ... !
با دلم در خلوتم به یاد تو سر بر دامن اندوه میگذارم و در این اندیشه ام
که میشود آیا روزی دوباره کبوتر نگاهت بر آشیانه چشمان من بنشیند؟
دوست دارم دوباره بیایی و دست دلم را بگیری و بر سرزمین جانم قدم
بگذاری ... میدانم سزای کسی چون من که تلخ و وحشی دلت را شکاندم
سوختن در آتش این هجر است اما... چه کنم؟!
دلم هوایت را کرده و اندوه دست بردار نیست و من احساس نیاز میکنم به
تو و قبله نگاه تو و محراب ابروانت که من نماز عشق را بعد از سالها برپا
دارم . به لبانت بگو موذن نماز من باشند تا من مست به نماز تو بنشینم .
مرا دریاب... بی تو حجم تنهائیم وسیع تر از هر روز میشود افسوس!
تو دیگر قدم به کوچه های احساسم نخواهی گذاشت...!
چه خوش صيد دلم كردي، بنازم چشم مستت را
كه كس آهوي وحشي را، از اين خوشتر نميگيرد

خوش پا گرفتی در دلم ای نازنینم!
گشتی تمام هستیم ای مه جبینم !
خوش آمدی گامی بنه بر چشمهایم
جانم فدای چشمهایت بهترینم !
لب بر لبم بنهادی و مستم نمودی
با بوسه ای دورم نمودی از زمینم
گفتم دگر مال توام تنهای تنها
عاشق شدم ای اولین و آخرینم
آه ای فدای چشمهای مهربانت !
دل باز کن خواهم که در قلبت نشینم
ای کاش من باشم فقط من در دل تو
جز من نخواهم در دلت یاری ببینم
دستم رها هرگز مکن از دست گرمت
حتی خیال دوریت کرده حزینم
من هستم و قلبی پر از عشق و صداقت
چیزی جز این ای گل ندارم من همینم!
رهاا
میکشد هر جا که خاطر خواه اوست...
دلم ـ این پلنگ هم اکنون رها ـ
پس از تو دگر صید آهو نکرد...
دلم ـ این پلنگ هم اکنون رها ـ
پس از تو دگر صید اهو نکرد...

و شباهنگام
گاه سرخورده از دیدارش و گاه دلشاد ز خوشبختی سر بر بالین میگذارم
خوشبختی برای من یعنی لبخند
لبخندی ساده و عمیق از یک دوست
یعنی مهربانی کردن
مهربانی دیدن
خوشبختی یعنی هر روز تجربه زیباتری از دوست داشتن
....
نمیدانم آیا خوشبختم...؟!!
سالها
سوخته ام
ساخته ام...
باز هم همسفر خاطره هایم نکنید...
گفتم به او دارم اگر من هم خدایی
پس بایدم یاری دهد خوب و سمایی
گفتا که اول شرط عاشق گشتن این است
باید که از قید زمین یابی رهایی
گفتم که تنها هستم و سر در گریبان
دستم بگیرو با دلم کن آشنایی
گفتا که دوم شرطَََ پیدا کن خودت را
دل را به راه دوست ده بی ادعایی
گفتم سرو جان میدهم در راه معشوق
دل میدهم جان میدهم وه چه صفایی!
گفتا که باید پاک باشی و وفادار
اندر مرام ما نباشد بی وفایی
گفتم چگونه بیوفا باشم منی که
جان میسپارم از غم و درد جدایی
گفتا بیا دستم بگیر من هستم و دل
شاید که حکمت باشد و قدر و قضایی
رهاا

آخه فكر ميكردم هيچ كي آدم حسابش نميكنه، فكر ميكرد واسه هيچ كس و هيچ چيز مفيد نيست؛
عصرا ميرفت دم ورودي يه پارك و بساط كتابهاش رو پهن مي كرد، خودش هم پشت بساط سرش رو ميكرد توي يكي از كتابها...
عاشق رمانهاي ايراني بود، هميشه خودش رو ميذاشت جاي يكي از قهرمانها ي داستان و غرق يه شخصيت تازه ميشد...
اون روز هم مثل هميشه غرق كتاب بود كه صداي يه زن اون رو از دنياي خيال بيرون كشيد
ــ ببخشيد آقا اين كتاب فروغ فرخزاد چنده؟
ــ كتاب فروغ؟... هان... بله... دو هزار تومنه
ــ از اين كتاب فقط همين يه دونه ست؟
ــ يه دونه؟... بله همين يه دونه ست.
ــ راستش من الان پول همرام نيست! به اين كتاب هم نياز ضروري دارم... ميشه كتاب رو ببرم فردا پولش رو بيارم؟
ــفردا؟
ــ بله ، من هر روز همين ساعت ميام اينجا و هر روز شمارو ميبينم... ميتونم ساعتم رو پيشتون امانت بزارم...
و ساعت رو از دستش در آورد و داد به دست اون جوون بدون نام...
هاج و واج مونده بود... ساعت رو گزفت و زن بدون به زبون آوردن كلمه اي از اونجا رفت .... به ساعت نگاه كرد، ساعت ۵ بعد از ظهر بود،
چه چشمهايي داشت...
***
ساعت ۵ و ۵ دقيقه شده و اون هنوز نيومده، خيلي نگران شد، دلش بيتاب اون نگاه بود، به جاي اينكه خيره بشه به صفحات كتاب غرق شده بود تو دنياي اون ساعت نقره ايو صاحبش كه چه نگاهي داشت....
فكر ميكرد زير قولش زده، ديروز يه دختري همراهش بود كه الان اون طرف خيابون ايستاده بود، دوست داشت بره سراغ اون چشما رو ازش بگيرهولي روش نميشد..
***
حالا يه هفته ميشد كه ديگه دستاش صفحات هيچ كتابي رو ورق نميزد، يه ساعت نقره اي توي دستاش و چشماي نگرونش به راهي كه هر لحظه ممكن بود از اون طرف صاحب ساعت از راه برسه و امانتيش رو پس بگيره
فكر نگاه دختر راحتش نميذاشت، فكر ميكرد اگه اسم خودش هيچ كسه اسم اون بايد همه كس باشه، آخه همه دنياش شده بود...
دوست اون دختر رو اون طرف خيابون ديد، دلش رو زد به دريا و محكم و راسخ رفت جلو... دستاش لرزيد...
ــ ببخشيد خانم؟!
ــ بله؟! ... كاري داشتين؟
ــ بله، راستش يه هفته پيش شما با خانومي اومدين پيش من ، و اون خانوم از من كتاب فروغ رو خريدولي به جاي پول اين ساعت رو امانت گذاشت.
و ساعت رو داد دست دختر، دختر نگاهي به ساعت انداخت و آهي از ته دل كشيد و گفت:
ــ حالا شما پولتون رو ميخواين؟
ــ نه من ميخواستم اگه ميشه اون خانوم رو ببينم و امانتيش رو بهشون بدم
ــ بهرته اين امانتي پيش خودتون بمونه يادگاري، اون روز دنيا براي هميشه از پيش ما رفت و وصيت كرد كه كتاب فروغ رو بزارن روي قبرش... راستي يه نامه هم براي كسي كه ساعت دستش بود گذاشت ؛ فكر كنم بايد مال شما باشه ، فردا براتون ميارمش...
***
ساعت ۵ بعد از ظهر بود
دختر از راه رسيد و نامه رو داد دستش و رفت
پاكت رو باز كرد، توش دو هزار تومان پول بود و يك ورق كاغذ كه توش نوشته بود:
اونقدر غرق اون كتابها بودي كه هرگز نگاه عاشقم رو نديدي
و امضا كرده بود : هيچ كس !
بهتش زده بود! چطور ميشد دنيا تبديل شده باشه به هيچ كس ، و اون كه هيچ كس بود تبديل شده باشه به دنياي يك دختر...؟
از اون روز به بعد ديگه هرگز نگاهش غرق هيچ كتابي نشد و تا آخر عمر با خيال اون نگاه زندگي ميكرد....
جز در سرای چشم تو جایی ندارم
ای آسمانی! بی تو فردایی ندارم
دل دادمت گفتی که جان میخواهم از تو
جانم بگیر ای نازنین! نایی ندارم
دل داده ام جان میدهم حتی برایت
جان میسپارم راحت امایی ندارم
شب تا سحر مستم به رویای نگاهت
آخر به جز چشم تو رویایی ندارم
لیلایم و هر شب صدایت میزنم من
از خنجر اغیار پروایی ندارم
گویند سر کن نغمه ای بلبل در این باغ
تا تو نباشی شوق غوغایی ندارم
دیگر بیا دستم بگیر ای آسمانی
دیگر توان درد تنهایی ندارم
رهاا
يه روز كه خيلي زود مياد، چشماتو رو هم ميزاري
سر تو ميندازي پايين ، ميگي منو دوست نداري
ميگي ميخواي تنها باشي، ميخواي بري يه جاي دور
يه جايي كه خودت باشي، با جاده هاي سوت و كور
خودت ميگي ديگه تورو، كنار گذاشته روزگار
اما يادت باشه تو هم، منو گذاشتي به كنار
آره ، منم عادي شدم ، مثل تموم آدما... !
با اينكه دوست داشتي منو، بازم نموندي بي وفا
از روزگار خسته شدي، من ميدونم درد تورو
مدتيه حس ميكنم، اون دستاي سرد تورو
هر وقت كه قلبت ميگيره، اشك منو در مياري
از زمونه خسته شدي، اما منو جا ميزاري
برو، منم خسته شدم، از اين همه غصه و غم
ديگه نميتونيم بگيم، حرفامون و بازم به هم
منم بايد راهي بشم، برم يه جاي دور دور
ديگه منم خسته شدم، از آدماي نا صبور
چه روزگار مبهمي، اين دردا نا گفتينه
مهربوني كه گم شده، صداقتم رفتنيه
حالا تو هم داري ميري، گذشته ها رو چه كنم
چه بيخيالي عزيزم، من اين غمارو چه كنم
چه خوب ميشد منم برم، مثل تو بيخيال بشم
با غم خود سر كنم و ، به فكر هيچ كي نباشم
منم ميخوام برم ولي، نميتونم راهي بشم
گذشتمو بزارم و ، راهي گمراهي بشم
من ميمونم بدون تو، تو هم برو با سرنوشت
گهگاهي يادم و بيار، اگه رسيدي به بهشت
ديگه بايد تو هم بري، يه وقت ديرت نشه سفر
راستي، يه چيز يادت نره، اين دل و با خودت ببر
رهاا

دل را به چشمي آسماني ميسپارم
بايد تمام بي كسيم را ببارم ... !
دست دلم را به تو سپردم
به چشمهاي تو
ميهمانم كن به آب
به آسمان چشمانت
بگذار پر بگيرم تا رها باشم
دلتنگيهايم را از من بگير نازنينم ، تنهاييهايم را نيز
ميدانم خدا همين نزديكي است
ميدانم ، گفته بودي كه ...
تو گفتي : تنها نيستم، گفتي بيكس نيستم، گفتي خدا را دارم
گفتي خدا همين نزديكي هاست
حس ميكنم خدايم را با تمام وجودم
و حس ميكنم هر چه به او نزديك تر ميشوم تو را بيشتر دوست دارم
تويي كه مرا به آسمان دعوت كردي...

آه ای حبیب نازنین آسمانی !
با من بگو از آسمان هر چه که دانی
شستم تمام کوچه را با اشک چشمم
در کوچه هایم رهگذر! باید بمانی
هر چه بخواهی آن کنم هر چه بگویی
آماده ام حتی برای جانفشانی
دنبال عشقی پاک و مشتاق شنیدن
با من بگو حتی زبان بی زبانی
شاید ندانی و نداند هیچ کس هم
دل داده ام جانا به چشمانت نهانی
ای آسمانی! از مسیر چشمهایت
دل را به عشق و مهر و پاکی می رسانی
دستان سردم را به دستانت سپردم
آغوش وا کن نازنین تا میتوانی
تنها رها هر گز مکن دل را َ همیشه
با من بمان آه ای حبیب آسمانی
ميدانم كه خدا دوستمان دارد...
دلم عجيب گرفته بود
دلتنگ و تنها بودم
به عمق شب در سكوت سفر كردم
به خدا فكر كردم
با او حرف زدم
اشكها و گريه هايم را نثارش كردم
و بيش از پيش تسليمش شدم
عميقا باورش كردم
و نجواهاي عاشقانه ام را تقديمش كردم
ميدانستم كه او كمكم ميكند
و او چه واضح و آشكار دست دلم را گرفت و نجاتم داد
از اندوه بيكسي...
او
نسيم خوش مهربانيش را به جان خسته من ارزاني داد
و مرا به نهايت شكوفايي گل باورم رساند
دلم غمگین ترین شعر جدایی است
نگاهم ابری و سرد و هوایی است
نگاهت میکنم شاید بیایی
گمانم چشم تو راه رهایی است
و میخواهم ببارم مثل باران
چه میدانی که غمهایم خدایی است
غم تنهایی اندوه بزرگی است
و این اندوه زخم بی شفایی است
دلم با گریه هر شب می سراید
که این دنیا عجب غربت سرایی است
رهاا
به یاد آرزوهایم
سکوتی میکنم بالاتر از فریاد...
من پس از این به سجود چشمهایی میروم که همواره رو به آسمان مینگرد
به سجود چشمهایی که همواره غم مبهمش از همیشه پیدا تر است!
چشمهایی که خدا تمام حجم آبی اش را پر کرده
و دلم را به میهمانی خدا دعوت میکند
عاشق چشمهایی میشوم که مرا به معشوقم میرساند
لحظه هایم را تقدیمش میکنم...
و میخواهم انقدر عاشق شوم که دستم محکم دستان آسمانی اش را بگیرد
و هیچ اندوه و خستگی دستانم را به لرزه نیندازد
میخواهم بال بگیرم و به آسمانش پرواز کنم...
دلم برای خدا تنگ شده!
و چشمهای تو مرا به خدایم نزدیک تر میکند
پس
به من نگاه کن...
آسمونی...
از دریچه ای دیگر به آسمان نگاه میکنم
وه! چه زیباست آسمان

به ویرانه های زندگیم مینگرم
و تنهاییم را فریاد میزنم
فریاد که میزنم به گوش خدا میرسد
اشکم سرازیر میشود
احساس میکنم دارم به لحظه های با خدا بودن نزدیک میشوم
احساس میکنم دوباره وجودم آرام میشود
مثل ان وقتها که خدا را با تمام وجود حس میکردم
مثل آن وقتها که می پرستیدمش
دوباره پیدایش کردم...

ای رهگذر خواهم کمی از دل بگویم شاید که ناگه بشکند بغض گلویم
دیریست دردی در دل من لانه کرده یک جفت چشم آسمانی روبرویم
تنها ترین بود و دلم پر زد به سویش تنها ترین بودم که او آمد به سویم
گفتم غریبه غم مخور من هم غریبم خندید و دست یاریش آمد به سویم
یک آسمان غم داشت چشمان غریبش بگذار از دلتنگی اش چیزی نگویم
وقتی برایش از وفا شعری نوشتم پاشید لبخند قشنگش را به رویم
می خواست با من باشد و تنها نباشد میخواست غربت را بگیرد از سبویم
او آمد و تنهایی و غربت پریدند اما ز دست روزگار دون چه گویم !
او را گرفت از من چه بی رحمانه و تلخ نگذاشت عطر گیسوانش را ببویم
وقتی که او پر زد دلم انگار پر زد من بودم و دنیایی از غم روبرویم
وقتی که او می رفت من غربت گرفتم دیگر نیامد هیچ یاری هم به کویم
او رفت اما بغضی آمد در کنارم بغضی که میماند همیشه در گلویم
رهاا
كمك كن مرا ...
من ، خدايم را گم كرده ام ...!
ضجه ميزنم ، فرياد ميكشم ، چرا به خودم نميرسم؟
چرا هنوز سرگردانم در كوچه هاي احساسم...!!؟
مگر نه اينكه قرار بود از مسير كوچه هاي احساسم به خانه تو برسم؟
پس چرا هنوز مانده ام؟؟
ضجه ميزنم ، گريه ميكنم ، دلم عجيب گرفته ة دلم بي قرار است و اورا ميجويم
خدايم را....
از كجا شروع كنم؟ از كدامين جاده؟
آسموني...!
سايه موثر زندگي من !
به من بگو
بگو چرا پاهايم ياري ام نميكنند، چرا هنوز مانده ام ؟
شايد هنوز عاشق عقب افتاده اي بيش نيستم ...
جانا تو كجايي و من خسته كجايم
از شهر تو يك عمر بود فاصله تا من

اي خدا ...
مرا از دلتنگيهاي زميني ام رها كن
مرا از دلتنگيهاي زميني ام رها كن و به بيتابي هاي آسماني ام بيافزا
اي خدا ...
مرا از خود زميني ام دور كن
مرا از خود زميني ام دور كن و به خود اسماني ام نزديك كن
اي خدا ...
دلم برايت تنگ شده
واي بر من كه دلم برايت تنگ شده ، وااااااااي بر من
خدايا ، كمكم كن كه بي قرارم و تورا گم كرده ام ...
واي بر من كه تورا گم كرده ام
