تبليغاتX
رها رها رها دل...

رها رها رها دل...

من و آسمون و جاده...

تو به من گفتی ...

سالهاست تو در اندیشه منی سالهاست دلتنگیهایم برای توست سالهاست تو با عث اشکهای منی و سالهاست تو با منی و  از من دوری ...

میدانم نازنینم  خوب میدانم که روزی از شهر دلم می روی و چشمانت چشمهای معصوم دیگری را به بند خواهد کشید و نگاهت سراپای بی گناه دیگری را خواهد سوزاند...

من میدانم تو میروی و این نهایت کار عشق محال ماست...

زیبای من ! فراموش مکن تو هیچگاه از محوطه عشق من دور نخواهی شد تو  جزئی از خاطراتم نیستی تو تمام خاطرات منی !

تو تمام زندگی منی  ماه منی زیبای منی و ای کاش مال من نیز بودی....

دلم تنگ توست ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 22:17  توسط رها  | 

 

بيا بنگر

بيا به دل سوخته من نگاه كن و ديگر سرزنش مكن

سوختنم را...

تمام لحظاتم را آتش ميزنم تا گذر كنم از زماني كه

در ان زندگي ميكنم ، ميخواهم به دريا برسم تا آتشم

را خاموش كنم...

تو ولي نميداني سوختن يعني چه ...!

تا دلي آتش نگيرد حرف جانسوزي نگويد

باز هم بيا و سايه موثر زندگي من باش با من بگو تا

چگونه رهسپار كوچه هاي زندگي باشم ، تا نسوزم و

نسوزانم...

ايمانم را به انديشه ات پذيرا باش

اي آسموني ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 21:44  توسط رها  | 

رهگذر ... !

 

رهگذر ... !

سايه موثر زندگي من !

مي آيي و ميروي مثل سايه آرام

و هر از گاهي شعري ميگويي و كلامي...

خودت ميداني كه به تو و كلامت فكر ميكنم و مسيرم را مشخص ميكنم

گفتي عشق پاك است ، حرام نيست ،ولي

نبايد به حرام عشق داد و عاشق شد ...

و من مي انديشم به تو و كلامت

من به عشق پاك مي انديشم

هنوز مي انديشم

من به حرام  عشق ندادم ...!

ولي خسته ام

و سرگردان در كوچه پس كوچه هاي زندگي ...

ههه همانگونه كه تو گفتي !

من خسته ام و مي خواهم كسي را كه شانه هايش را

فقط براي لحظاتي چند به من هديه كند براي گريستن

و تكيه كردن ...   تا دوباره برخيزم و به پرسه زدن ادامه دهم تا

شايد راهم را بيابم...

راستي رهگذر !

ديوار ي كه من تكيه دادم ترك خورده ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 15:56  توسط رها  | 

عشق حرام!!!!!؟

 

آنها که عشق را بر من حرام میدانند کاش فقط یک روز به روز من مبتلا شوندتا بفهمند درد سرگردانی در کوچه پس کوچه های زندگی را...

من عشق نمیخواهم ...

من می خواهم دوست داشته باشم کسی را که

به من خدا را بیاموزد

من میخواهم زندگی را بیاموزم پس باید عاشق شوم و عاشق بمانم

من میتوانم بارها و بارها عاشق شوم

عاشق زندگی

عاشق بوی یک گل

عاشق یک شعر

عاشق یک دوست

عاشق یک کودک

عاشق خدایم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 22:57  توسط رها  | 

ايليا

 

تورا وقتي كه ميبينم چه خواهد شد ؟ نميدانم!

و عاشق ميشوم آيا؟ نميدانم ، نميدانم !

تورا وقتي كه ميبينم نگاهم ميکني آيا...؟

قدم خواهي نهاد اي گل ميان باغ چشمانم؟

دلم ديريست مي گردد پي آنكس كه مي آيد

تويي گر مهربان من بيا ديگر مرنجانم

من و اندوه و بيتابي ، من و تنها سفر كردن

به دنبال نگاهي كه نشيند بر دل و جانم

تو را ميبينمت اي گل ، و ميفهمم زچشمانت

كه خواهي ماند يا روزي ، تو خواهي رفت زسامانم

تو گر گم كرده ام باشي، كسي كه دوستش دارم

به پاي عشق شيرينت به تو سوگند ميمانم

رهاا

من و عاشق كن عزيزم كه ميخوام باهات بمونم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 22:28  توسط رها  | 

 

دوست دارم دوستت داشته باشم

و نه عاشقت باشم

دوست دارم دوستم داشته باشي

و نه عاشقم باشي

و شايد

براستي عشق فاجعه است!!؟

 

دوستت دارم و دانم كه تويي دشمن جانم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 23:50  توسط رها  | 

 

عشق

فاجعه نيست دوست من...

و اي كاش من عاشق شوم روزي ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 18:34  توسط رها  | 

ایلیا ...

 

ایلیا...

به تو و چشم تو سوگند که میشینم پای حرفات

قول دادم که بمونم پس میمونم واسه چشمات

تو قسم خوردی و گفتی که میای تا آخر خط

من به اعتماد حرفات میزارم دست توی دستات

من به احترام چشمات میگذرم از همه چشما

چیزی جز غزل نمیگم واسه خاطر غزلهات

تو اگه بخوای میمیرم حتی از نو زنده میشم

میشکنم این دل و با عشق میریزم زیر قدمهات

تو که باشی دیگه چشمام نمیبینه کسی جز تو

دل به هیچ کسی نمیدم جز به چشمای فریبات

تا لبات اسممو میگه باز رها میشم رو ابرا

منو میکشی دوباره جون میگیرم با نفسهات

رهاا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 15:35  توسط رها  | 

 

مدتهاست دلم را نباريده ام ، و در تنهائيم رها نشدم ، به آينه نگاه ميكنم

خودم را نميبينم ، گويا گم شده ام ...

اينك در ميان انبوه اين چشمها گمشده اي مضطرب بيش نيستم و همه

چشمها را نامهربان ميبينم ، من از اين سرزمين نا آشنا ميترسم..

بيا و دست دلم را بگير ، بيا مرا از اين چشمهاي نا مهربان و تلخ دور كن،

بيا نازنينم من تنهايم و به  چشمي از عشق محتاجم تا ببارم غبار دلتنگيم را...

مرا از اين سرزمين سرد نجاتم ده ...

و به شوق فردا

كه تورا خواهم ديد

چشم براه خواهم ماند

من هنوز به تو مي انديشم ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 22:36  توسط رها  | 

گفتند یک عمر آتش گفتیم آری قبول است

گفتیم یک لحظه باران ...

گفتند امکان ندارد !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 19:1  توسط رها  | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 18:47  توسط رها  | 

 

 

آسموني ...

من ميدانم ! تو ابري هستي كه سالهاست نباريده ، رودي هستي كه سالهاست طغيان نكرده ...     بي پروا رهگذر حوادث زندگي هستي ، تو راهي را ميپيمايي كه جاده تنهايي است و روزي ميدانم ميرسي و انتظارت به پايان ميرسد...

ميخواهم نذر كنم ، نذر به سادگي ات، نذر به معصوميت گريه هايت ، نذر به تمام شب پره هايي كه با تو صادقند ، نذر به تمام جاده هايي كه بوي غربت تورا ميدهند و ميفهمند ، به تمام چكاوكهايي كه غمت را ميخوانند ، ميخواهم دخيل ببندم به تمام ستاره هايي كه غم غريبي تورا ميدانند و حس ميكنند ...

تو همه چيز را حس ميكني و اگر كنارم بودي دستهاي خاكستري ام را مي گرفتي ...

با توام آسموني ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 10:21  توسط رها  | 

 

 

.

دست در دست افسوسم اي كاش       پا به پاي دلم رفته بودم

 

چرا چشم تو چشم هم نگاه كنيم، ما كه دستامون به هم نميرسه

تا نگات كنم اسير تو ميشم،دل من واسه همين دلواپسه

من ميرم تا  توي جاده نگام، نمونه رد پاي چشاي تو

ميدونم كه بي وفايي نازنين، نميخوام يه روز بشم فداي تو

دل به چشماي تو هر گز نميدم ،حرمت نگاهمو نميشكنم

تو ميگي دل بكن از چشاي من! دل نبستم كه بخوام دل بكنم

تو كه جادو ميكني آدما رو!به خيالت منم عاشقت شدم

تو چشات قشنگه اما بي وفاست،دل به چشماي تو هرگز نميدم

كفتر نگاهمو يه روز ميخوام ،پر بدم رها بشه يه جاي دور

دل به چشم مهربوني ميسپرم، كه مقدس باشه و پاك و صبور

رهاا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 9:42  توسط رها  | 

با تمام خويش ميگريم ...     خويش را گم كرده ام ديريست!   

 

اون كه رفته از كنارم، كاش كه برگرده دوباره

بغض تلخم زير پاهاش ، بشه بارون و بباره

دل من شكسته اما ، واسه احترام چشماش

مبتلا شد به سكوت و حرفاش و داد به ستاره

نميدونه كه نگاهم ، مونده چشم براه تو پائيز

آسمونش شده ابري ، واسه بارون بي قراره

نميدونه كه عذابه ، واسه من نديدن اون

كاش بياد از راه دور و يه غزل واسم بياره

دل من تنگه عزيزم اي تمام هستي من !

ميمونم با غزل و دل ، تا كه برگزدي دوباره

اي خدا دلم گرفته ، شب و روزم شده چشماش

نازنينه ولي رفته ...، شايدم دوسم نداره !

رها 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 12:3  توسط رها  | 

مهتاب شبهاي سردم ...

 

     با توام

    عابري كه تنها نيست

    ولي پا به كوچه هاي احساسم گذاشت ، دست دلم را گرفت و انتهاي جاده را نشانم داد...

    با من قدم نزد ولي گفت برو ...

    گفت برو تمام كوچه پس كوچه هاي احساست را قدم بزن و   خدا   را حس كن ...

    او عشق را فهميد ـ عابري كه تنها نبود ـ نه با من ، ولي خواست تا من هم عشق را بفهمم شايد سربلند

    شوم !

    حالا من تمام كوچه هاي احساسم را گريه ميكنم.

     با تو ام :

     عابري كه تنها نيستي !

     باز هم دست دلم را بگير ، بگذار به شانه هايت تكيه كنم فقط براي ايستادن

     با من نيا ، خودم ميروم ، فقط راه را نشانم بده ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 11:45  توسط رها  | 

تقديم به او كه به من آموخت ...

تو را به كوچه هاي احساسم دعوت ميكنم و ميهمانت ميكنم به آب و به عطر كاهگلي اين كوچه ها

تو به من صادقانه آموختي ؛ تو خوب بودي و لذت چشيدن طعم اين خوبي را به من هديه دادي ...

دلم مديون توست ، تو با وسعت قلبت و صداقت كلامت و سر بلندي احساست پاك بودن و پاك ماندن

را به من آموختي و تو شايد نا خواسته آموختي اما ...

اما تو به من آموختي از نا پاكي ها بگريزم و دو باره به آسمان نگاه كنم...

دو باره قدم بگذار بر كو چه هاي كاهگلي احساسم و عابر هميشگي اين كو چه ها باش.

بگذار كه ابروي تو را سجده نمايم

بگذار كه از عشق تو شعري بسرايم

من لايق مهماني چشمت نيم اما

بگذار به مهماني چشم تو بيايم

رها

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 20:27  توسط رها  | 

........

من از همیشه خسته تر به پای تو نشسته ام

به هق هقم سپرده ام بهانه های خسته ام

من از همیشه ساده تر گذشتم از گناه تو

و از همیشه سخت تر درون خود شکسته ام

تو از همیشه ساده تر دل مرا شکانده ای

بگو که از چه خوب من ! به آتشم کشانده ای

غزل غزل سروده ام برای چشمهای تو

ولی چه سود نازنین ! که قطره ای نخوانده ای

مرا شکسته ای ولی همیشه دوست دارمت

قسم به چشمهای تو به غم نمی سپارمت

نشسته بغض بی کسی درون چشمهای من

بی کس و تنها گل من ! تو را نمی گذارمت

رها

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 20:29  توسط رها  | 

دلم تنگ است ميداني ...

دوباره دلتنگ شدم ، قدم قدم كوچه هاي احساسم را گريه ميكنم و سرم را بر ديوار كاهگلي اش ميگذارم...

صداي هق هقم را به آسمان ميدهم و خدا را فرياد ميزنم...

به دستي از عشق محتاجم و شانه اي از احساس تا ببارم تمام دشت دلم را.

كاش كنارم بودي تا قدم مي زديم من و تو كوچه هاي احساسم را   مينا گل نازمسالها سوخته ام ، ساخته ام

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 19:55  توسط رها  | 

فقط خداااا

من از تموم عالم فقط شبا رو دارم

تو بيكسي و غصه دارم جون ميسپارم

رنگ تموم فصلام پائيزه و زمستون

حتي تو سرنوشتم نوشته بي بهارم

قشنگه فصل پائيز به شرطي كه تو باشي

با چشم خيس سرم رو رو شونه هات بزارم

دلم خيلي گرفته ... ميفهمي درد منو!؟

حتي تو تقويم تو نمونده يادگارم

چشام داره ميباره شايد سبك شه اين دل

تموم احساسمو تو لحظه هام ميبارم

يه شب ته يه فنجون تو فال قهوه ديدم

شبام بدون ماه و سياهه روزگارم

بارون ميباره امشب ميرم به زير بارون

به دست خيس بارون دلم رو ميسپارم

چه خوبه حس بارون رو صورتم ميپاشه

ميگه كه تنها نيستم ميگه خدا رو دارم

 

رها

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 14:59  توسط رها  | 

 

اونایی که نا کس و نا مهربونن میسپارم دست خدا

دلمو با طعنه شون بد جور سوزوندن میسپارم دست خدا

اونا که زخم زبون زدن به بی کسی من

من و روی نیمکت غصه نشوندن میسپارم دست خدا

آدمایی که کلامشون پر از صفا مهربونیه

ولی با نگاهشون منو سوزوندن میسپارم دست خدا

اونا که گفتن برو تا آخرش کنارتیم

رفتم اما یه قدم با من نموندن میسپارم دست خدا

نا رفیقایی که ادعایی دوستی و همزبونی

با من ساده و دیوونه میکردن میسپارم دست خدا

اونا که واسه شکستن دل بی کس من

دنبال یه کهکشون حرف و بهونن میسپارم دست خدا

نمیگم بلایی که سرم اوردن سرشون بیاد ولی

با دل رهای من رها نبودن میسپارم دست خدا

رها ( مسافر کوچه های غربت )

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 17:58  توسط رها  | 

 

نه بسته ام به كس دل نه بسته كس به من دل

چو تخته پاره بر موج

رها رها رها دل

...

           سلام دوستاي گلم ...

            پا به پاي باران مي بارم و رها مي شوم، احساسم را در آغوش باران رها ميكنم

           احساسم خيس خيس است، به خودم مي انديشم...

           به زندگي ، به آدمهاي مهربان و نا مهربان ، به دلتنگيهايم...

           و به خدا ...

        پا به پاي باران ميبارم و دلم ميخواهد دوستانم را به كوچه هاي احساسم دعوت كنم

          ديشب كوچه هاي احساسم را آب و جارو كردم و دستي بر ديوار هاي كاهگلي كوچه هاي

          احساسم كشيدم ...

          آ سموني...

       ميدونم كه اينجايي نيستي ، ميدونم كه دلت تنگه اسمونه ،ميدونم كه توي چشمات فقط

          ستاره ست ، ميدونم كه شبا رو خيلي دوست داري ...

          ولي حالا كه اسيري بين ما كمك كن تا بتونم آسمون و به چشمام دعوت كنم و دلم رو  

          با شب و ستاره آشتي بدم ... من منتظرم

                                      ...................

          همين جا از  گردوي عزيز و فردين گل و بلبلم تشكر ميكنم كه كمكم كردن تا اين وبلاگ

          رو بسازم ، هميشه مهربون بمونيد ...

قدر اهل درد صاحب درد ميداند كه چيست

مرد صاحب درد، درد مرد، ميداند كه چيست

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 17:25  توسط رها  |